صفحه نخست > یادداشت مدیرمسئول / فرهنگی / فرهنگ و مدیریت فرهنگی / اخبار نمایشگاه / نقد و معرفی کتاب / چهره ها > حوالی احمد
حوالی احمد11 دی 1348, 03:30. نويسنده: shams |
|
حوالی احمد، روایت هایی از شخصیت شهید احمد کاظمی نویسنده فائضه غفارحدادی ناشر شهید کاظمی، 248صفحه چاپ اول زمستان1404.
فهرست را دیدم برای وضوح بیشتر تصاویر روی آن کلیک کنید نمایش آن واضح تر است
یکی از انها ازسردار ناظری هم کلاسی دوره رشته عمران از1356 درمشهد بود. ایشان که در قرارگاه حمزه معاون شهیدکاظمی بود توصیف زیبایی از او دارد انچه که اگر به توصیه او بیش از 20سال قبل توجه می کردیم دربخش هایی الان مشکل نداشتیم
این توصیف هم تبیین زیبای سردار ناظری از شهید کاظمی و مهمتر به ریشه آن امام خمینی ره و تاثیر انقلاب اسلامی بر کشور بقیه الله الاعظم عج
البته بعد انقلاب درتابستان 1358 با مجموعه دوستان از جمله سردار ناظری برای کمک به فعالیت های عمرانی ازطرف جهادسازندگی خراسان به روستاها برای آّبرسانی می رفتیم که کار نقشه برداری مسیر لوله ها از چندین کیلومتر دورتر از روستاها به عهده ما بود. چندماهی است توفیق یافتم چندنوبت جلسه حضوری وتجدید خاطرات ودغدغه هامان داشته باشیم عکس هایی از ان ایام هدیه دادند که یک مورد آن
نفر دوم از سمت چپ تصویر حقیر و نفرسوم ازچپ سردار ناظری
بخش دیگری که توجهم را جلب کرد روایت همسر شهید کاظمی خانم ایزدی بود که بارها اشک مانع ادامه خواندن روایت می شد نویسنده توانا در ابتدای روایت درباره این روایت می نویسد: خانم ایزدی کتوم بود. بیست سال با هیچ رسانه و نویسنده ای مصاحبه نکرده بود. می گفت احمد این طور دوست داشت که گمنام باشد. می گفت نکند از سختی هایی که کشیده ام بگویم و اجرش را از بین ببرم. به سختی راضی اش کرده بودم به مصاحبه. با توسل و نذر و نامه ای که برایش نوشتم و واسطه ای که فرستادم. جلسات صحبت با او قبل از سفر حج من شروع شده بود. کلماتش گرم و گیرا بودند. خاطراتش زنده و درگیرکننده. تصاویر را طوری تعریف می کرد که انگار همین لحظه زندگی اش کرده بود. بیست سال برای خانم ایزدی حتی به اندازه بیست روز هم فاصله نینداخته بود بین خودش و خاطرات زندگی با احمدش. حالا حساب کنید من همین خاطرات نصفه ی گرم و زنده ای که هنوز نبض داشت را با خودم برده بودم مکه و می شد روز عرفه که روز شهادت حاج احمد است یادش نکرده باشم و برای پیشرفت کتابش دعا نکرده باشم؟یکسال بعد از آن روز مصاحبه ها را تمام کرده بودم و کم کم می خواستم نوشتن کتاب را شروع کنم. این بار روز عرفه کربلا بودم. زیر قبه از امام شهیدان خواستم کمکم کند زندگی شهیدی را بنویسم که روز عرفه شبیه حاجی ها سفیدپوش شده بود و هیچ وقت کربلا نیامده بود.یکسال بعد از آن باز هم روز عرفه کربلا بودم. (البته این جمله دقیق نیست! چون قرار بود عرفه کربلا باشم ولی عملا پارسال من روز عرفه نداشتم! بلیت را از قبل گرفته بودیم. یک روزه. با چند مامان که بچه کوچک داشتند و باید سریع برمی گشتند. آقای سیستانی هلال ذیحجه را در عراق ندید و عرفه ی عراق یک روز دیرتر از عرفه ی ایران و عربستان شد! در نتیجه روز عرفه ی ایران ما در عراق بودیم و روز عرفه ی عراق در ایران و عرفه را درک نکردیم! البته امیدمان این بود که همزمان با حضور حجاج در عرفات در کربلا هستیم و خدا قبل از آنها وقتی بخواهد به زائران کربلا نگاه کند، ما را آنجا می بیند. هرچند آن روز در کربلا عرفه نباشد! (می دونم پیچیده شد!) کتاب تمام شده بود. روایت خانم ایزدی را با خوف و رجای کامل نوشته بودم. نمی دانستم بالاخره زیربار می رود روایتش در کتاب بیاید یا نه. این احتمال که قبول نکند حتی بالای پنجاه درصد بود. مخصوصا که یکی دو هفته ای از ارسال پرینت روایت ها می گذشت و خبری از بازخورد و علائم حیاتی ای از طرف او نبود و این سکوت خیلی ترسناک بود. می توانست تپش قلب من را تندتر کند هر بار که بهش فکر می کردم. زیر قبه که ایستادم بی اختیار رو به ارباب گفتم: «آقا دیدی که تلاش خودم رو کردم. ولی دیگه بعضی چیزها دست من نیست. مثلا قلب خانواده شهید. خودت راضی شان کن.» و اشکم بی اختیار چکید. نیم ساعت بعد زیر سقف شیشه ای قسمتی از صحن حضرت عباس نشسته بودم و دعای عرفه به افق ایران می خواندم که پیامی روی گوشی ام گرفتم. باورم نمی شد. از طرف عروس حاج احمد بود. گزارش اینکه «مامان کتاب را با گریه می خواند و من فکر می کنم راضی می شود. نگران نباش.» اگر درخواست صادقانه ام از امام حسین توانسته بود اشکم را دربیاورد، اجابت سریعش دیگر گریه ام را درآورد. عرفه ی امسال کتاب چاپ شده. با روایت بکر و تازه و نبض دار همسر شهید. من توی خانه هستم. دلم پیش حاجی های عرفات و زائران کربلا. زبانم به فاتحه خوانی برای شهید عرفه، حاج احمد کاظمی. بازخوردهای حوالی احمد می آید. هر کس از کتاب خوشش آمده و تشکر می کند، شانه بالا می اندازم و اصطلاح همیشگی پدرشوهرم را تکرار می کنم. «من هیچ کاره بوده ام.» از خدا و بعدش سیدالشهدا تشکر کنید.
البته بعد آن روایت شهید حاج قاسم سلیمانی را خواندم که همیشه بعد ازشهادت شهید کاظمی باغبطه وحسرت از او نام می برد خوشبختانه این کتاب درنمایشگاه مجازی خوش درخشید وطبق امار رسمی اعلام شده ستاد نمایشگاه در بین 100 عنوان پرفروش ترین کتاب نمایشگاه مجازی رتبه 13 را به خود اختصاص داده گزارش کامل اینجا حیف که دربهترین حالت وحمل برصحت... باخطای محاسباتی متولیان وزارت ارشاد اگر نمایشگاه حضوری برگزار می شد قطعا شاهد صحنه های به یاد ماندنی از این نمایشگاه سی وهفتم کتاب می بودیم. افسوس که این فرصت از دست رفت.... کتاب واقعا خواندنی است. هم توصیف از یکی برترین سرداران شهید جمهوری اسلامی هم از نویسنده ای توانا وخوش قلم وهم ناشری مخلص که همه وجهه همتش را ترویج فرهنگ ایثار وشهادت قرار داده بازگشت |