صفحه نخست > فرهنگی / حوزه علمیه / چهره ها / مطالب دیگران- انقلاب اسلامی > درهای توفیقات الهی چگونه برای رهبر شهید انقلاب گشوده شد؟
درهای توفیقات الهی چگونه برای رهبر شهید انقلاب گشوده شد؟11 دی 1348, 03:30. نويسنده: shams |
|
آنچه از نظر میگذرانید، بخشهایی از تنها مصاحبهی رهبر انقلاب، حضرت آیتالله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنهای (دامظلّه) تا کنون است. ایشان در همهی این سالها از حضور در رسانهها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشتند و در این مورد استثنایی نیز که در آستانهی برگزاری نکوداشت مقام علمی و معنوی آیتالله سیّدجواد خامنهای (رحمهالله) روی داد، صرفاً به قصد اداء حق و تجلیل شخصیّت مرحوم آیتالله سیّدجواد خامنهای حاضر به انجام این مصاحبه شدند. در زمان انجام این مصاحبه ــ یعنی نیمهی سال ۱۴۰۰ ــ که ساعاتی به طول انجامید، در ضمن گفتوگو دربارهی مرحوم آیتالله سیّدجواد خامنهای، سخن از موضوعات مختلفی از جمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگیهای ممتاز و بیبدیل رهبر شهید انقلاب نیز به میان آمد که البتّه ایشان ضمن پاسخ به سؤالات، متذکّر میشدند که موضوع اصلی این گفتوگو دربارهی آن عالم ربّانی و پرهیزگار است و مسیر سخن را به جریان اصلی آن بازمیگرداندند و ازاینرو، اساساً در مقام شرح و تبیین ابعاد شخصیّتی رهبر شهید انقلاب نبودند. بااینحال، گفتنیهایی در این مصاحبه ثبت شده که بسیار خواندنی و شایان توجّه است؛ لذا بخشهایی از این مصاحبه را که عمدتاً دربارهی رهبر شهید انقلاب بوده، برای مطالعهی مخاطبان رسانهی KHAMENEI.IR برگزیدهایم. متن کامل این مصاحبه در ویژهنامهی نکوداشت آیتالله سیّدجواد خامنهای (قدّس سرّه) با عنوان «صحیفهی پارسایی»، توسّط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر خواهد شد؛ انشاءالله.
نکتهی دیگر، جنبهی علمی بارز آقا در آن سنّ کم بود. طبیعتاً بُروز استعداد علمی پدرم در این ذهنیّت مرحوم آقا اثر داشته است. ظاهراً وقتی مرحوم آقا به پدرم «شرح لمعه» درس میدادند و حاضرجوابیِ درسیِ آقا را میبینند، میگویند که علی آقا مجتهد است. البتّه طبعاً چنین تعبیری در آن سن، بیانگر تصدیق اجتهاد به معنای متداول آن نبوده، چون بالاخره آقا سالها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند؛ این تعبیر، در واقع، نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیّت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دستفرمان را اگر ایشان پیگیری کند، علیالقاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی میشود.
بهعلاوه، ایشان نسبت به پدرشان اطاعت بارز و همراهیهایی در امور دیگر مثل حرم رفتنهای مرحوم آقا داشتند. ظاهراً گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرّف میشدند، پدرم نیز در ایّام نوجوانی با ایشان همراهی میکردند؛ در طول مسیر، بعضیها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی میکردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را میدادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبّات خیلی مقیّد بودند. پدرم نقل میکنند که زیارت جامعهی کبیره را آنقدر در زیارتهای همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند.
بههرحال، برای پدرم نسبت به دیگر فرزندان فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم میشود. مثلاً ایشان مقیّد بودند که هر روز به خانهی پدرشان بروند و با مرحوم آقا گعده میکردند و برایشان کتاب میخواندند و بحث و گفتوگو داشتند. کلّاً به جهت همین فضای طلبگی، بین آنها همزبانیِ بیشتری بوده و این یعنی غیر از آن عواطف، یک بسترِ طبیعیِ اینچنینی هم وجود داشته است.
یک خاطرهای را آقا خودشان از زمان ریاست جمهوری برایمان تعریف میکردند. خب عادت آقا این بود که به صورت مستمر، هر چند روز یک بار، با والدینشان تماس تلفنی میگرفتند و صحبت و احوالپرسی میکردند. یکی از روزها، آقا چند دقیقهای با ایشان صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند، مرحوم آقا هم خداحافظی کردند. بعد با این تصوّر که آقا گوشی را گذاشتهاند، خیلی آرام ــ که انگار دارند با خودشان صحبت میکنند ــ با همان لهجهی شیرین ترکی گفتند «قربانت علی». ایشان تصوّر میکردند که آقا گوشی را گذاشتهاند، ولی آقا هنوز گوشی را نگه داشته بودند و این جمله را شنیده بودند.
در مجموع، این حالتها جدای از رابطهی پدر و فرزندی باعث اثراتی میشود؛ همهی این موارد، در رابطهی عاطفی ایشان مؤثّر بوده است.
البتّه از همه مهمتر ماجرای معروف نابینایی مرحوم آقا است که آقا به خاطر پدرشان تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد؛ این هم حتماً اثر زیادی بر رابطهی عاطفی بین آقا و پدرشان داشته است. در اوایل دههی ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماریهای آبمروارید و آبسیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. خب عمو محمّدِ ما تازه ازدواج کرده بودند و سرِ زندگی رفته بودند. عمّهمان هم که از عمو هادی بزرگتر بود، در آن ایّام نوجوان بود. پسران کوچکتر مانند عموهادیآقا هم که سنّشان کم بوده است. بنابراین، طبیعتاً اوّلین کسی که میتوانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان امّا در آن زمان قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درسهایشان را با جدّیّت میخواندند. ایشان قبل از آن، در قم، در درسهای مختلفی از جمله درسهای آقای بروجردی شرکت میکردند؛ حتّی گویا جزوهی ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت میکنند. درس مرحوم امام و مرحوم داماد هم میرفتند و خیلی هم علاقه داشتند. درس امام جزو درسهای شلوغ بوده و آقا علاقهی فراوانی به این درس داشتند. درس آقای داماد به آن شلوغی نبوده، امّا بههرحال درسی عمیق بوده است. درس مرحوم آقا مرتضیٰ حائری نیز بسیار کمتعداد بوده و ظاهراً در دورهای، تنها منحصر به خود آقا بوده است؛ یعنی درس یکنفره داشتند. مرحوم آقای حائری هم به آقا علاقه داشتند. حاج شیخ مرتضیٰ به دلیل علاقهشان به پدرم، جزوات خودشان را میدادند به ایشان که استفاده کنند. وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد میگذارند، برخی از اساتیدشان از جمله مرحوم حاج آقا مرتضیٰ به رفتن ایشان راضی نبودند. البتّه بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان میگویند فلانی یا رئیس کل میشود یا رئیس خراسان که منظور از «رئیس»، همان مرجعیّت بوده است. این مسائل نشانگر میزان رشد و ارتقاء علمی حضرت آقا در قم بوده است. لذا ایشان مردّد بودند که باید چه کاری را انجام دهند. از طرف دیگر، وضع پدرشان بود و در قبال پدر، احساس مسئولیّت میکردند. در همان ایّام، یک روز آقا به تهران میآیند و به منزل مرحوم آقا ضیاء آملی، پسر آشیخ محمّدتقی آملی که با هم ارتباط و رفاقت داشتند، میروند. آقا میگویند که من هرچه نگاه میکنم، میبینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر، وضع پدر من آنگونه است. مرحوم آقا ضیاء میگویند که اگر خدا بخواهد، دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست میکند. آقا میگفتند تا این جمله را گفتند، من دیدم عجب! من که خودم این را میدانستم، امّا چرا به این مطلب توجّه نداشتم. لذا همان جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد میگیرند. جالب آنکه بعد از این تصمیم، درها یکییکی به روی آقا باز میشود، از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و مانند اینها.
آقا گاهی در همان سنین، در مباحثههای علمی پدرشان مشارکت میکردند و نظر هم میدادند که خاطراتی هم از این مشارکتها هست. مثلاً یک بار ایشان به همراه پدرشان به منزل آقا سیّدهاشم رفته بودند. آنجا مرحوم آقا سیّدهاشم یک بحث علمی مطرح میکند و پدرم با ایشان بحث میکند. وقتی خارج میشوند، مرحوم آقا به پدرم میگویند که شما چرا اینجوری کردید و با ایشان بحث کردید. البتّه مرحوم آقا به محتوای کلام پدرم اشکال نکرده بودند، بلکه به نحوهی مواجهه با مرحوم آقا سیّدهاشم خرده گرفته بودند. یک بار من از پدرم سؤال کردم که آقا سیّدهاشم شاگرد آقای نائینی بوده، مرحوم آقا نیز شاگرد ایشان بوده؛ آیا شما از نظر علمی این دو نفر را با هم مقایسه کردهاید؟ پدرم گفتند که بعضیها معتقد بودند که مرحوم آقا خیلی با آقا سیّدهاشم تفاوت دارد و از نظر علمی بالاتر است و ترجیح دارد. البتّه به لحاظ سنّی، آقا سیّدهاشم ده سال بزرگتر و همسنّ مرحوم آقای حکیم بودند و بنا به گفتهی مرحوم آقای واعظزاده، دورهای هم با آقای حکیم در نجف همبحث بودند.
یک وقتی هم آقا دربارهی پدرشان میفرمودند که مرحوم آقا تا همان آخر هم به مطالعه و بهخصوص مطالعهی فقه خیلی علاقه داشتند و یکی از خصوصیّات اخلاقی خوبشان این بود که وقتی مثلاً به ما «کفایه» میگفتند، گاهی پیش میآمد که بگویند اینجا را اشتباه گفتم. آدمها معمولاً این کار را نمیکنند؛ مثلاً روی منبر گاهی اوقات که اشتباه میکنند، با شیوهای نامحسوس برای مردم، حرف خطا را به صحیح منتقل میکنند. خب در تدریس و مانند اینها، این کار سختی است که آدم به اشتباهش اعتراف کند؛ یعنی کسی بخواهد از این کارها بکند، اعتبارش زود از دست میرود و معمولاً این کار را نمیکنند و حتّی ممکن است یک منطقی هم برای اشتباهشان درست کنند.
غیر از نذورات، هدایایی که افراد از سر عشق و علاقه برای شخص آقا میآورند هم به همین نحو است. مثلاً در یک مورد، حدود سی سال پیش، برادران یمن یک ظرف حلبی بزرگ از نگینهای عقیق یمنی برای ایشان آوردند؛ در کنار این، چند جعبه که نگینهای خاص را در آن گذاشته بودند هم آوردند که کسانی که عقیقشناس بودند میگفتند قیمت آنها خیلی زیاد است؛ امّا بااینحال، ایشان همهی آن نگینها را به دیگران داد. یا یک کسی عبایی برای آقا آورده بود که بسیار لطیف و گرانقیمت بود؛ آقا آن را دادند که بفروشند و با پول آن، تعدادی عبا تهیّه کردند و به اشخاص مختلف هدیه دادند. مسائل مادّی اصلاً برای حضرت آقا اهمّیّت نداشته است و در عین تمکّن بالایی که دارند و با انواع و اقسام محامل شرعی میتوانند بهرهمند باشند، امّا هرگز استفاده نمیکنند.
پدرم معمولاً هدایای ارزشمندی را که به شخص ایشان اهدا میکنند، به آستان قدس رضوی میدهند. کتابهای خطّی بسیار زیادی به آقا هدیه میشود که ایشان نوعاً آنها را به آستان قدس میسپارند. یکی از اساتید بزرگ و معاصر خط برای ایشان یک دیوان حافظ به خطّ شکستهی نستعلیقِ وصال شیرازی فرستاد که بسیار زیبا بود؛ من قصد داشتم آن را به یک نفر نشان دهم که دیدم نیست؛ در نهایت، معلوم شد آقا آن را مانند بقیّهی موارد خوب و زیبا به آستان قدس دادهاند و اصلاً خودشان استفاده و تصرّف نمیکنند. کلّاً چیزهای نفیس و خوب را آقا میدهند آنجا.
همین جا بگذارید خاطرهای برایتان بگویم. من در کودکی از کلمهی «فقیر» بدم میآمد. خب بچّه بودم و تصوّرم از «فقیر» مثلاً کسی بود که گوشهی خیابان مینشیند و گدایی میکند. آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوّم دبستان بودم و مشهد زندگی میکردیم، در همین خانهای که الان هم هست. یادم هست در گوشهای از همان خانه، مقداری بستههای آذوقه و روغننباتی بود. ما، یعنی سه فرزند و پدر و مادر، نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند که من افتخار میکنم که فقیر هستم! تا این را آقا گفتند، اینقدر این جمله برای من ضرب داشت که یکدفعه گویا تصوّرم نسبت به «فقر» عوض شد، به طوری که تا الان هم همینجوری هستم. این بهنوعی نشانهی بیتعلّق بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک بودن ایشان است.
تا چند سالِ گذشته، تلویزیون منزل آقا از همان قدیمیها بود. یک دستگاهِ گیرنده، به قیمت آن موقع، حدود پنجاه هزار تومان تهیّه شد و من آمدم که آن را به تلویزیون وصل کنم. آقا سر نماز بودند. دیدم این تلویزیون اینقدر قدیمی است که اصلاً جای فیش آن دستگاه را ندارد! تلویزیون خود ما هم قدیمی است، امّا جای فیش آن را دارد. ما فکر این را نکرده بودیم که این دستگاه اینقدر قدیمی باشد که جای فیش ورودی از دستگاه را نداشته باشد. بعد از آن، دیگر آن تلویزیون واقعاً از حیّز انتفاع ساقط شد و بعد از چند سال از همین تلویزیونهای معمولی که حالاها معمول شده و چند کانال را میگیرد، به خانهی آقا آمد.
مورد دیگر مثلاً این است که آقا از سال ۸۰ به دلیل کمردرد مجبورند به تجویز دکتر روی صندلی بنشینند. ایشان حتّی بین دو نماز باید روی صندلی بنشینند و تقریباً نشستن روی زمین ندارند و والده هم مشکل کمردرد دارند. امّا صندلی و میزی که در خانهی آقا وجود دارد، پلاستیکی است؛ مثل مغازههایی که میخواهند بدون هیچ هزینهی اضافهای صندلی چوبی یا آهنی نخرند، ولی صندلی هم داشته باشند. لذا تعدادی از همین صندلیهای پلاستیکی خریدهاند و گوشهای در اتاقِ پشتیِ منزل روی هم گذاشتهاند برای مهمانها که در مواقع نیاز به تعداد بیشتر، دُور اتاق چیده میشود.
از این دست وسایل قدیمی، میتوان به تخت آقا اشاره کرد. تختی که آقا الان روی آن میخوابند، همان تختی است که از سال ۶۰، یعنی از زمان ترور و جراحت و آسیب ناشی از آن، روی این تخت خوابیدهاند و الان چهل سال است که از آن استفاده میکنند. اگر یک نفر یک قلم و کاغذ بردارد، شاید بتواند بیش از پانزده مورد از این وسایل قدیمی را فهرست کند. والده نیز در این جهت بسیار مؤثّر بودهاند؛ ایشان هم پابهپای آقا در تمام این سالها بودهاند.
از جلوههای این صدق، صراحت لهجه است. من این حالت صراحت را در خانم دیدهام؛ مثلاً اگر کسی غیبت میکرد، صراحتاً به او میگفتند غیبت نکنید یا آن حرف را قطع میکردند. یادم هست من بچّه بودم و با ایشان و مادرم و بعضی دیگر به روضهای در ابتدای خیابان احمدآباد میرفتیم. آنجا برخی از فرزندان صاحبخانه یا مهمانان دیگر بیحجاب بودند. خانم همان جا با یکیکِ آن بچّهها با لحن ملایم و با «دخترم» و الفاظی مانند آن شروع کرد به صحبتکردن و پیگیر ماجرا شد، به طوری که همان جا چادر به سر کردند؛ در حالی که نه مرحوم خانم فرد منسوب به قدرتی بود و نه پشتوانهی دیگری از این قبیل داشتند.
در یک مورد دیگر مثلاً خانم به تهران آمده بودند و بعضی از خانمهای شخصیّتها که مطّلع میشدند، از طریق والدهی ما ایشان را به مهمانی زنانه دعوت میکردند. در یکی از آن مهمانیها که در منزل یکی از شخصیّتهای مهم بود، آنها برای پذیرایی عصرانه چند نوع غذا درست کرده بودند. امّا این موارد از نظر فرهنگ ما و بهویژه مرحوم خانم زیاد بود و ایشان بعد از مجلس و به طور خصوصی تذکّر میدهد که خیلی اسراف کردهاید و چرا اسراف میکنید. خانم در بحث امربهمعروف و نهیازمنکر بسیار صریح بودند و این صراحت در پدرم نیز وجود دارد. مثلاً وقتی آقا ایرانشهر تبعید بودند، یک بار رفته بودیم ملاقات ایشان. من کلاس سوّم دبستان بودم، ماه رمضان بود و هوا هم گرم. من میخواستم کتاب بخوانم، امّا کتابی نداشتم. آقا آن موقع کلید سه تا کتابخانهی شهر را داشتند، با هم رفتیم که کتاب انتخاب کنیم. در مسیر، جوانی را دیدیم که داشت علناً ساندویچ میخورد؛ آقا همان جا به او تذکّر دادند. حالا تصوّر کنید که آقا در آن شهر تبعید بودند، امّا باز هم دست از نهیازمنکر برنداشته بودند.
جالب است بدانید آقا وقتی که دوازده سیزده سالشان بود، گاهی میرفتند در این مغازههایی که کتابهای فرسوده و کهنه داشتند، میگشتند و از بین آنها کتابهایی را که بهدردبخور بود انتخاب میکردند، بعد خودشان آنها را صحّافی میکردند و برمیداشتند برای مطالعه. من الان یک کتاب «نصابالصّبیان» دارم که مال همان ایّام است و آقا خودشان آن را صحّافی کردهاند. کتاب «نصابالصّبیان» شاید اوّلین کتاب تحصیلی حساب بشود و من آن را از کتب صحّافیشدهی خود آقا دارم. یک بار به یکی از خدمهی دفتر که برای مرتّبسازی اتاق به من کمک میکرد، این را توضیح دادم که مثلاً آقا هزینهی تهیّهی کتاب نداشتند و از میان آن کتابها که ارزانتر بود، اینها را جمع میکردند و صحّافی میکردند. وقتی اینها را توضیح میدادم، او بهشدّت متأثّر شده بود.
بنابراین، من فکر میکنم عادت مطالعهی ایشان فوق این مطالب است. مثلاً مطالعهی قبل از خواب یک امر کاملاً مرسوم برای آقا است، مگر وضعیّتِ خلافِ قاعدهای پیش بیاید؛ وَالّا قاعدهی ایشان این است که همیشه با کتاب و مطالعه بخوابند. مطالعهی ایشان از نظر تنوّع کتب و موضوعات هم بسیار گسترده و عجیب است. اگر کسی ایشان را همان زمان جوانیشان هم میدید، برایش جالب بود و این دیدگاه نسبت به ایشان از ناحیهی افرادی که حتّی از حوزه نبودند و مثلاً در ادبیّات و شعر یا حتّی در موضوعات روشنفکری سررشته داشتند، ابراز شده است.
بعد از برگشت به تهران، چند روزی در تهران بودم و با اتمام مرخصی به منطقه برگشتم. بهزودی، عملیّات کربلای یک شروع شد. بعد از مرحلهی دوّم عملیّات، شبی که در حال برگشت از منطقه به پشت جبهه بودیم، یاد خانم و آقا افتادم. از میان اینهمه مطلبی که در عالم هست، یکباره به ذهن من خطور کرد که اگر منافقین به منزل خانم و آقا که محافظ ندارند، بروند و آسیبی بزنند یا مثلاً آنها را بربایند، آنوقت باید چه کار کنیم! در واقع، این افکار من احتمالاً همزمان بود با همان ساعاتی که مرحوم آقا فوت کرده بودند. در این افکار بودم که به چادرهای محلّ استقرارمان رسیدیم و از شدّت خستگی نتوانستم کاری بکنم و خوابیدم. در آن منطقه، یک رودخانه ظاهراً به نام گاوی وجود داشت که رود عریضی بود و آب کمعمقی هم در آن جریان داشت. صبح رفتم و داخل آب رودخانه نشستم تا گلهای چسبیده به سر و بدنم پاک شود. بقیّهی نیروها هم کمکم بیدار میشدند و برخی میآمدند مثل من در آب مینشستند که لباسهایشان تمیز شود و برخی هم میرفتند دنبال کارهای دیگر مثل تهیّهی صبحانه. در همین اثنا، یک نفر از محلّ چادرها به سمت من آمد و بیمقدّمه گفت «محمّدجواد حسینی خامنهای چهکارهی تو است؟» ما اصلاً آقا را به اسم «محمّدجواد» نمیشناختیم، ولی او گفت «محمّدجواد»! من درگیر نام «محمّدجواد» بودم که ببینم کیست و اصلاً ذهنم به سمت مرحوم آقا نمیرفت. دوباره گفت «آیتالله سیّدمحمّدجواد حسینی خامنهای کیه؟» گفتم پدربزرگم است که ناگهان و بهیکباره گفت «فوت شد»! من هنوز در آب نشسته بودم و تا این را گفت، به تعبیر خودمانی وا رفتم. این بندهخدا هفده سال بیشتر نداشت؛ نمیدانم میخواست مثلاً کار بامزهای کرده باشد یا گمان میکرد اگر اینطور خبر بدهد، بهتر است. بعد هم خیلی محترمانه تسلیت گفت و دوستان هم بهتدریج یکییکی آمدند و تسلیت گفتند. گویا دوستان رادیو را روشن میکنند که اخبار صبح را گوش کنند و در آنجا در اخبار اوّلیّه خبر درگذشت پدر رئیسجمهور را میدهند. گویا همان جا نیز پیام تسلیت امام (رحمة الله علیه) را قرائت میکنند.
از آنجا که عملیّات تمام شده بود و دیگر کار خاصّی نبود، با اجازهی معاون گردان، بعدازظهر از نیروها جدا شدم و خودم را به اندیمشک رساندم و با قطار اندیمشک به تهران آمدم. وقتی رسیدم، فردای روز دفن مرحوم آقا بود و پدرم از مشهد برگشته بودند. مرحوم حاجی شمقدری و چند نفر از پاسدارها و دایی ما آقا مهدی خجسته حضور داشتند. گویا حاج آقا مصطفیٰ نیز همراه آقا در تهران بودند. من وارد ریاست جمهوری شدم و آقا روی ایوان ما را دیدند و روبوسی کردیم. آقا مغموم و گرفته بودند و این کاملاً مشخّص بود.
خاطرهای که بهمناسبت خوب است اینجا نقل کنم، این است که ظاهراً پدرم در همان ایّام، مرحوم آقا را خواب دیده بودند که با کولهپشتی نظامی دارد میرود. چون همان زمان هم من جبهه بودم، ایشان اینطور گمان کرده بودند که شاید تعبیر این خواب این است که من شهید شدهام. اتّفاقاً در همان عملیّات و در مرحلهی اوّل، در میان شلوغیهایی که آن زمان در شب اوّل عملیّات بود، تعاون لشکر اسم من و جمعی از دوستان را به عنوان مفقودی ثبت کرده بود. مرحوم آقای هاشمی به آقا میگویند که شما مجتبیٰ را فرستادهاید جبهه، آقا میگویند بله؛ ایشان هم گفته بود چرا بچّه را فرستادهاید جبهه و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده، ایشان هم احتمالاً برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند نه، ولی یک چیزهایی میگویند حالا. در هیئت دولت هم گفته بودند که احتمالاً پسر آقای خامنهای شهید شده است و برای همین، چنین تصوّری نسبت به من وجود داشت. لذا وقتی من آمدم تهران، همه در ابتدا یک جوری به من نگاه میکردند. آقا این خوابشان را همان وقتها برای من تعریف کردند و من اینطور به ذهنم آمد که آن خواب مربوط به خود مرحوم آقا بوده و در واقع، خود ایشان بوده که داشته میرفته است.
خلاصه، عصر همان روز من به سمت مشهد رفتم. مادربزرگ مادریمان به فرودگاه آمده بود و از همان جا من را مستقیم به مجلس ختم بردند. بعد از مجلس ختم، به منزل مرحوم آقا آمدیم که آنجا آقای دانشمند و آقای لوائی و دیگران حضور داشتند. پس از آن، در مجالس ختم متعدّدی از جمله در مسجد ترکها و مسجد امام حسن که مساجد خود مرحوم آقا بودند، حضور پیدا کردیم.
محلّ دفن مرحوم آقا پشت سر حضرت رضا (علیه السّلام) واقع شده است. آن زمان، چند جای خالی محدود بود که برای برخی از علما بود. با توجّه به اینکه ایشان هیچ گاه و مطلقاً دربارهی محلّ دفنشان فکر و برنامه و پیشنهادی نداشتند، به نظر میرسد این عنایتی بوده است که به هر ترتیب، آن محلّ دفن برای ایشان پیش آمد. از آنجا که این محل در قسمت پشت سر و زنانه است، پدرم فقط در مراسمهای غبارروبی حرم مطهّر میتوانند برای قرائت فاتحه در آنجا حضور پیدا کنند. خانم که فوت کردند نیز در همین قسمت زنانه، کمی دورتر، در دارالضّیافه دفن شدند.
من از مرحوم آقا خوابهای خوبی میدیدم. یک شب خواب دیدم که مرحوم آقا برای نماز جماعت آمدهاند و ظاهراً قرار است امامجماعت باشند؛ اذان را گفتند امّا قبل از اینکه اقامه را بگویند، یک ظرف خرما بود که یک یا دو خرما برداشتند و خوردند. وقتی برای پدرم این خواب را گفتم، ایشان فرمودند الحمدلله معلوم میشود نمازهای آقا قبول شده است.
حدسم این است بعد از فوت این بزرگواران، آقا بیشتر از اینها هم انجام داده باشند؛ چون آقا برای بعضی افراد که به لحاظ نَسَبی دورترند هم مقیّد به انجام برخی امور هستند؛ هم برای اموات و هم حتّی برای کسانی که زندهاند. گاهی اوقات آقا برای کسانی طلب مغفرت میکنند که شاید خود آن افراد با آقا میانهی چندانی نداشته باشند.
منبع +
بازگشت |