صفحه نخست > فرهنگی / چهره ها / هنر / اهل بیت علیهم السلام > كشتى راه نجات
كشتى راه نجات11 دی 1348, 03:30. نويسنده: shams |
اى حسين، اى حلقه وصل اله آفرينش را عمود خيمهگاه
اى حسين، اى تو صراط مستقيم حامل اسرار قرآن عظيم
اى حسين، اى كشتى راه نجات اى حسين، اى چشمه آب حيات
اى حسين، اى نيّر راه خدا اى حسين، اى عيبه علم خدا
اى حسين، اى زبده كون و مكان گر نبودى تو، نبودى اين جهان
چون وجود تو براى ماسوى شرط قابل باشد او از ابتدا
بىوجود تو، جهان نبود اتم نى شود صادر ز موجود اتم
چون به تو وابسته است كون و مكان ريزهخوار خوان تو، اهل جهان
اى ولىالنّعمه كون و مكان اى دليل خلقت خلق جهان
اى حسين، اى زاده زهرا بتول مرتضى را پورى و سبطالرّسول
اى حسين، اى نقطه پرگار كون دون مبدأ، فوق موجودات كون
هر چه حق دارد، تويى داراى او ليك، تو بالغير و بالذّات است او
اى حسين، اى سرور آزادگان اى حسين، اى افتخار انس و جان
اى يگانه حامى دين مبين عروهالوثقايى و حبلالمتين
اى حسين، اى محيى دين خدا بهر احيا كربلا كردى بهپا
اى حسين، اى مظهر آيه وُد قلبها را جذب كردى سوى خود
آيه وُد را تو معنا كردهاى آيه ألقَيتُ را هم مظهرى
اى حسين، اى اسوه اهل بلا درس تسليم و رضا در كربلا
با عمل دادى تو در راه خدا هر كه خواهد، او نمايد اقتدا
اى موحّد، غرق در توحيد حق برگرفتى دل ز غيرِ او، زدى پيوند حق
اى حسين، درّ يتيم خلقتى نهضت تو برتر از هر نهضتى
اى حسين، اى شمع بزم عاشقان مثل پروانه به دورت پَرزنان
اى حسين، اى مصلح درد آشنا زين هدف كردى، قيامت را بهپا
سيره جدّت تو را سيره بُدى امر بالمعروف، نهى از منكر بُدى
نهى از منكر نمودى با دَمَت مهجه قلبت بدادى با سرت
تو عباداللّه را دادى نجات از ضلالت، وز جهالت با جهاد
بس فساد و ظلم و جور و خودسرى گشت شايع از سران اموى دين حق را در خطر ديدى، حسين با قيامت حفظ دين كردى، حسين
درس حقخواهى بدادى در جهان استقامت را عمل كردى به جان
جان خود در راه حق كردى فدا حقّ حقخواهى نمودى تو ادا
ظلمستيزى را تو معنا كردهاى با شهادت راه را طى كردهاى
معنى هيهات منّا الذّلّة را تو بُدى مصداق آن در كربلا
كربلايت مدرس هر رشته است هر فضيلت را در آن، سررشته است
بندگى در راه حق، شد جلوهگر روز عاشورا، به هر سويى نگر
جان تو با ياورانت شد فدا روز عاشورا به فرمان خدا
عارف باللّه راضى بر قضاست او بود تسليم فرمان، هر چه خواست
چون كه در توحيد، او كامل بُود آن كمال است، اين دو را در پى بود
زانجهت معبودش او باشد فقط هيچ معبودى به غيرش نيست حق
صبر بر صبر تو گفت صد آفرين گر تو صبرى، من نيَم صبر اينچنين
اى امام صبر و تسليم و ثبات صبر گشت از صبر تو، مبهوت و مات
تو بدادى در ره حق، شيرخوار دادى اكبر، شيرمرد كارزار
آن جوان عارف باللّه را خود گذشته در ره اللّه را
آن جوان لا نُبالىگوى تو شبه جدّ امجد نيكوى تو
آن جوان استوار آهنين در سؤال از باب گفتا اينچنين
أولسنا بر حق، اى باب كبار باك از مرگم نباشد، غم مدار
در شب عاشور، با صدق و صفا گفتنىها گفت با اهل وفا
ما نه اهل خدعه، نى اهل نفاق بل صداقت، عادت اهل سداد
هر كه مانَد نزد ما كشته شود هر كسى خواهد، از اين صحرا رود
در جواب مظهر غيب و شهود هر يك اظهار وفادارى نمود
دادن يك جان، چه آسان، نيست سخت بلكه صدها جان در اين ره، نيست صعب
ار كشندم، باز گر زنده شوم بارها بهر تو قربانگه روم
من تو را هرگز جدا نى مىشوم گر كه گويى رو، تو را قربان شوم
گر بميرم در رهت، بس افتخار گر شوم محروم، باشد بس چه عار
جان تو برتر بود از جان من جان جانانى تو، اى جانان من
ديگرى گفتا كه مرگ است نزد من از عسل شيرينتر است در كام من
نوجوان سيزده ساله چنين جان به كف بگرفته او در راه دين
از ولايت پيروى در كربلا در عمل، تفسير بىچون و چرا
بين كه حزب حق، كجا تا به كجاست غايت آن جان فدا كردن، فناست
چه شبى بُد آن شب پر همهمه در خيام عاشقان بُد زمزمه
با عبادت مىنمودندى وداع با خلوص و با خضوع و با فراغ
آن يكى قرآن قرائت مىنمود ديگرى بُد در ركوع و در سجود
آن يكى راز و نياز دلربا داشت با آن دلبر و هم دلربا
ديگرى سوز و گداز باصفا كرده با معشوق خود، شورى بهپا
اين چه عرفان است در دين خدا شد نصيب عاشقان كربلا
هر يكى سبقت گرفتى بر دگر سوى قربانگه، فداكارى نگر
مىزدند لبخند عشق بر روى مرگ مىگرفتند مرگ در آغوش تنگ
چون عروس نوجوان گلعذار بهر حق كردند جان خود نثار
غيرةاللّهى تو اى عبد خدا به اسارت برده شد بنتالهدى
حفظ دين در نزد تو بودى اهم گر اسارت، گه كه جان باشد، چه غم
رفت ناموس خدا نزد يزيد تا ز بنيان بركَند قصر مشيد
با بيان آتشين همرهت بارور شد زان قيام و نهضتت
يعنى دخت فاطمه، دخت على زاده عصمت در بيت ولى
زن، ولى استاد صدها شيرمرد درد را از صبر آورد او به درد
هان گذر كردن، ز خود وارستگى گوهر عرفان دهد دلبستگى
دل بدو بستن، مطيع او شدن بر كف و جان، عازم ميدان شدن عارفان حق همه جان مىدهند در رهش نى، آن چه دارند مىدهند
اى حسين، اى شافع روز جزا در شفاعت مىكنى غوغا بهپا دست تو باز است روز واپسين شيعه را بس افتخار است، بهر اين
اى حسين، خواهم كه گردم مثل تو حقپرست، حقخواه، از او خواه تو
اى حسين، همنام تو اين كمترين آن حسين در عرش و اين فرش و زمين
از تو امّيد شفاعت دارد او اى شفيعالمذنبين، درياب او
چون ز خود چيزى ندارد غير تو چشم امّيدش به تو، احسان تو
كن قبول اين هديۀ ناقابلم مور را اين هديه باشد، شاكرم
ردّ هديه از كريمان ناپسند تو كريمى، بر كرامت پاىبند
ردّ هديه ناپسند است از كريم اى كريم بن الكريم بن الكريم
گر نمايى تو قبول اين هديهام فخر بنمايم كه اين است بهرهام
اى ولىالنّعمه كون و مكان كن شفاعت بهر ما در آن جهان
بازگشت |